قسمتی از نامه جدید آقای نوریزاد :

شبی عده ای از نمایندگان مجلس مرا به یک نشست مخفیانه و آمیخته به ترس فرا خواندند و با صدایی که تنها من می شنیدم و خودشان، به من گفتند: درمجلس، پنجاه اصل قانون اساسی را معطل مانده است و کسی را شهامت ورود به این پنجاه اصل قانون اساسی نیست. گفتند: سپاه یا وزارت اطلاعات یا هرنهادی که به اینها مربوط است، قبل از آنکه لایحه ای را به صحن علنی مجلس بیاورند، مأمورشان را پیش ما می فرستند و از تک تک ما امضا می گیرند که: شما فردا به این لایحه رأی خواهید داد! گفتند: ترس از اطلاعات وسپاه نای نفس کشیدن برای ما نگذاشته. گفتند: برای هریک ازما پرونده سازی کرده اند تا اگر به خطا رفتیم و سخن مخالف برزبان آوردیم، دست به افشای آن بزنند. گفتند: ما درچنبره ی اطلاعات و سپاه گرفتاریم و به ماشین امضا بدل شده ایم. گفتند: وقتی ازمصونیت نمایندگان مستقل ومخالف سخن می گوییم به ما پوزخند می زنند. گفتند: ما اصلاً نماینده ی مردم نیستیم. درآنجا هستیم تا اگر امضایی بخواهند، آن را امضا کنیم و به چیزی که می خواهند رأی بدهیم. گفتند: مخالفت ما و اعتراض های ما چند نفر، به زنگ تفریح نمایندگان هماهنگ مجلس بدل شده است.
به آنها گفتم: اگر مجلس اینگونه است که شما می فرمایید و ما هم از بیرون همین را تماشا می کنیم، پس چرا استعفا نمی دهید؟ مردم را زده اند و کشته اند و غارت کرده اند و شما دم برنمی آوردید. آیا قبول دارید تا قیام قیامت امضایتان پای خونهایی که بناحق برزمین ریخته شده ثبت و ضبط است؟
آن شب گذشت و آنها استعفا ندادند. چرا که استعفا یعنی اعتراض. و اعتراض یعنی سلول انفرادی و عربده ی هیولاهای وزارت اطلاعات و آبرو ریزی های اداره ی اطلاعات سپاه. اگر کمی سکوت کنیم، صدای نماینده ی نگون بختی را که نخواسته آن برگه را امضا کند، از سلول بازجویی خواهیم شنید: آقا به پیر به پیغمبرمن نماینده ی مجلسم. طبق قانون حق اعتراض دارم. می توانم بپرسم. ودیگران هرکه هستند باید پاسخ مرا بدهند. این حق قانونی من است. من درقبال مردم مسئولم. هیولا خنده ای می کند و لاله ی گوش نماینده را می گیرد و به سوراخ گوش نماینده تف می کند و با صدای خش دارش می غرد: پس گفتی نماینده ای و طبق قانون حق داری بپرسی و اعتراض کنی!؟




